این روزا که تازه نتایج کنکور اومده یه سریا خیلی خوشحالن و یه سری هم خیلی ناراحتن و خیلی ها هم بی تفاوتن و ته دلشون براشون مهم نیست که چی میشه.من سال 81 دیپلمم رو گرفتم ( چه زود گذشت !!!).همیشه تو مدرسه شاگرد متوسطی بودم هیچ وقت خیلی درگیر درس و نمره نبودم مهم بود برام پاس بشم معدل دیپلمم خوب بود.اما سالی که وارد پیش دانشگاهی شدم خیلی ادم پوچ و تو خالیی شده بودم هیچ چیز برام مهم نبود خودمم الان نمیدونم چرا و برای چی تو این سن اونطوری بودم شاید اقتضای سنم بود درس اصلا برام مهم نبود و معدل پیش دانشگاهیمم 12 شد.تابستون واحدهای مونده رو پاس کردم همون سال کنکور رتبه ام 24000 منطقه 3 شد تو اون سالها با این رتبه فقط میشود امید داشت که پیام نور قبول شی.خانواده کنار اومدن و گفتن خوب سال بعد بخون قبول شی.اما اون سال کنکور بازم من پوچ و بی هدف بودم اصلا هم درس نخوندم فقط علاف و بیکار بودم رتبه ام شد 28000.افت کرده بودم از سال قبل.دیگه خونوادم بهم امیدی نداشتن منم یهو به خودم اومدم وگفتم داری به زندگیت گند میزنی برای تو راه دیگه ای نیست جز اینکه قبول شی.هیچ کس بهم سال سوم کاری نداشت همه قطع امید کرده بودن ازم از همون روز اول گفتم رتبه ام باید 4000 بشه(اون موقع فکر میکردم این رتبه برای من خیلی خوبه).با وجود اینکه معدلم 12 بود و سه سال هیچ کتابی رو درست حسابی نخونده بودم نشستم حسابی درس خوندم.نتیجه کنکور اومد و من رتبه ام 4000 شد.گاهی فکر میکنم اگه خودم در حد رتبه بهتری میدیدم رتبه ام از این هم بهتر میشود اما انتظارم از خودم همین بود.بماند که تعیین رشته رو هم افتضاح کردم و بهداشت حرفه ای اونم کاردانی قبول شدم.دوران کاردانی بازم همون اش و همون کاسه درس نمیخوندم اما با معدل خوب مدرک گرفتم یهو چشم باز کردم دیدم ای دل غافل من هیچی بلد نیستم چطور کار کنم.سه ماه خیلی خوب درس خوندم با رتبه خیلی خوب کارشناسی قبول شدم.خیلی دلم میخواست تهران درس بخونم اما باز انتخاب شهر رو خوب نیاوردم و یه دانشگاه متوسط به پایین قبول شدم البته در ظاهر چون تمام چیزی که الان هستم و دارم رو از اون دانشگاه یاد گرفتم.دانشگاه مهم نبود خودم تلاش کردم و عالی شدم تو کارم.دورران دوساله طرحمو گذروندم میترسیدم بی کار شم اما بعد یه هفته مشاورره یه شرکت خصوصی رو گرفتم از 7/30 صبح تا 6 عصر کار میکردم همون جا با همسرم اشنا شدم.زمانی که دخترم دنیا اومد تو مرخصی زایمان بودم و تمام غصه ام این بود من چکار کنم بچه ام رو که نمیتونم تا 6 عصر بزارم برم سر کار و پیشش نباشم.استخدامی مرکز بهداشت اومد بدون اینکه کوچکترین امیدی داشته باشم شرکت کردم و قبول شدم.الان تا ساعت 1 سر کارم و مابقی رو پیش رونیا هستم.
این همه حرف زدم که به این جا برسم.معدل بالای 19 های دوران مدرسه رو گاهی اینجا میبینم.برای مراقبت بچه هاشون رو میان مرکز.نتونستن وارد دانشگاه بشن زود ازدواج کردن و خیلی شکسته شدن.اینا همونایی بودن که وقتی اسم یکی مثل من میومد پوزخند میزدن میگفتن تو عمرا بتونی.
خیلی از باهوشای دانشگاه رو میبینم که از پس ازمون استخدامی نتونستن بر بیان و هنوز بی کارن.
در هر شرایطی میشه موفق شد نا امید نشو تو بخوای همه چیز ممکنه باور کن
و اینکه ایمان داشته باش که بعد از هر سختی حتما اسانی هست ایمان داشته باش...